صفحه اصلي |    اخبار   |  کتابخانه |  آرشيو برنامه ها |  معرفي برنامه ها |  طرح پرسش |  درباره ما |  ارتباط با ما |  Webmail

تاريخ: 21 دي 1392 تعداد بازديد: 1248 
شيعيان را سربريدند، ثوابش باشد براي آن سخنران و مشوّقين‌اش!
  

يک آقاي بزرگواري است که الان در استان خراسان، امام جمعه است. ايشان به دست عوامل ريگي گرفتار شده ­بود؛ آن­ها يک مجموعه بزرگي از شيعيان را از هر طرف ­دزديده بودند. شکنجه و شلاق برقرار بود و با فاصله­ هايي، سر مي ­بريدند.



حجت‌الاسلام محمدعلي جاودان از اساتيد برجسته اخلاق هستند که در طي دوران زندگي و تحصيل حوزويشان از محضر اساتيد برجسته‌اي از جمله آيت‌الله حاج آقا مجتبي تهراني، آيت‌الله خوانساري، آيت‌الله حق‌شناس و علامه عسکري بهره‌مند شده اند.

آن­چه از نظر مي­ گذرانيد سخنان مهم آيت ­الله جاودان درباره برخي جشن­ ها و مراسمات نهم ربيع­ الاوّل است. اين مطلب از آخرين شماره نشريه «خط» کاري از خانه طلاب جوان انتخاب شده است.

روز نهم ربيع، روز شادماني است. شادماني اهل­ بيت است. آن را قدر بدانيم و به حرام آلوده نکنيم. گاهي کساني که عنوان دوستي دارند، حرام­ هاي خيلي روشن و مسلّم را انجام مي­ دهند. البته اگر واقعاً دوست بود که اين کارها را نمي ­کرد و به حرام آلوده نمي ­شد، به بي­ ادبي آلوده نمي ­شد، به بي­ حيايي آلوده نمي­ شد.

يک آقاي بزرگواري است که الان در استان خراسان، امام جمعه است. ايشان يک طلبه­ فاضل و خيلي باعرضه بوده و دو سه زبان خارجي هم آموخته بود و آرزو مي­ کرد که براي کارهاي تبليغي به کشورهاي خارجي برود. يک­ وقت فرمايشات رهبر را گوش مي­ کند که از ايشان سؤال کردند که اگر شما در اين مقام رهبري نبوديد، دلتان مي ­خواست که چه کاري انجام بدهيد؟ ايشان فرموده بودند که دلم مي ­خواست بروم در يک روستا و کار آخوندي بکنم.

ايشان، اوّلين­ بار که اين حرف را شنيده، از آن آرزو که اميدوار بود براي کارهاي تبليغي به کشورهاي خارجي برود، دست برداشت و گفت خُب مي­ رويم به يک روستا. به سيستان و بلوچستان رفت. اوّل که به آن روستا وارد شده بود، کسي جواب سلامش را هم نمي ­داد. اما باقي ماند و حوصله کرد. خوش اخلاقي و خدمت نشان داد. آرام آرام اهالي اين روستا به او علاقه­ مند شدند، اهالي آن روستا به او علاقه­ مند شدند، اين­جا مي­ توانست کار بکند، آن­جا مي ­توانست کار بکند، از اين طرف مي­ بردنش، از آن طرف مي ­بردنش.

يک­ دفعه که به روستايي رفته بود، مثلاَ پنجاه کيلومتر آن طرف ­تر، هنگام برگشت، پشت ماشين که نشسته و کمي از آن منطقه دور شده بود، يک نفر اسلحه ­اي را پشت گردنش مي­ گذارد و مي­ گويد آقا کنار بايست. ايشان فکر مي­ کند بچه­ هاي بسيج هستند و دارند با او شوخي مي­ کنند. ولي ديد خيلي جدّي است.

از ماشين پياده ­اش کردند و روي موتور نشاندند و رفتند تا پاکستان. حدود صد و پنجاه کيلومتر راه بود. ايشان مي­ گويد هر کجا آن­ها پياده شدند که آب بخورند، به من فقط اجازه­ يک مشت آب مي­ دادند. وقتي که فهميده ­بود به دست چه کساني گرفتار شده، به حضرت صديقه کبري(س) عرض کرده­ بود: «يک کاري کنيد آبرويم نرود، آبروداري کنيم. حالا هرطور هم شد، بشود».

خب در راه با نهايت شجاعت با آن­ها برخورد کرد. ايشان به دست عوامل ريگي گرفتار شده ­بود؛ آن­ها يک مجموعه بزرگي از شيعيان را از هر طرف ­دزديده بودند. در آن­جا هم شکنجه و شلاق برقرار بود و با فاصله ­هايي، سر مي­ بريدند. ايشان تعريف مي­ کرد که يک نوار سخنراني در اصفهان که خيلي هم سرو صدا داشت را ابتدا پخش مي­ کردند. سخنراني علني که نوارهايش را همه ­جا برده ­اند. لعن و سبّ کرده ­بود. هروقت مي­خواستند سر يک نفر را ببُرند، اين نوار را مي­ گذاشتند، خون­شان به جوش مي ­آمد و بعد، سر مي­ بريدند. خُب ثوابش براي آن آقايي که سخنراني کرد و آن­هايي که پاي منبر خنديدند و کف زدند! آن­هايي که تشويق کردند، آن­هايي که دعوت کردند، ثوابش به آن­ها هم مي­ رسد!

ايشان به حساب همان حرفي که با حضرت زهرا(س) عرض کرده ­بود، تمام اين حوادث را به خوبي پشت سر گذاشته­ بود. همه را در يک کنار مي­ نشاندند، سر يک نفر را مي­ب ريدند که بقيه را هم آزار بدهند. آن­ها به ايشان گفته بودند ما نمي ­دانيم تو چه طوري هستي! همه­ اين­هايي که مي­ بيني اين­جا هستند، همه­ شما که مي­ گوييد شيعه هستيد، همه­ شان مشرک هستند. وقتي پاي مرگ مي ­آيد، مي ­افتند به دست و­ پاي ما و التماس مي­ کنند و قسَم مي­ دهند. هرکار بتوانند، مي­ کنند تا کشته نشوند. ما هم براي اين که نشان مي­ دهند که مشرک هستند، حقد و کينه­ مان بيشتر مي­ شود. آن نوار لعن و نفرين را هم که مي­ گذارند.

در هر صورت، در اين مدّت هم که آن­جا بود، چون باسواد بود، ناگزير با آن­ها زياد بحث مي­ کرد و آيه و حديث برايشان مي­ خواند. به برکت آن توسّل به حضرت صديقه طاهره، يکي از مريدان آن­ها، کمي به ايشان تمايل پيدا کرده ­بود. يعني احساس کرده ­بود حرف­هاي ايشان، حق است. هم­ او، يک روزي ايشان را نجات مي­ دهد و الان هم در خراسان، در يکي از شهرستان­ هاي کوچک، امام جمعه است. اگر همه آن جمع توسّل مي­ کردند، همه­ شان نجات پيدا مي­ کردند.

همين يک حادثه کافي است، هرچند که صد نمونه از اين دست، شنيده ايم که مثلاً يک نفر به خودش بمب مي­ بندد و مي­ رود داخل يک مسجد تا صد نفر، دويست نفر شيعه را تکّه پاره ­کند. اين کار، صدها عامل دارد. آمريکا هست، اسرائيل هست، عربستان سعودي هم هست، من هم با آن منبر و اظهاراتم، يک عامل هستم که کمک مي­ کنم. لااقل ما نکنيم. حالا در داخل اين شهر، هزار جاي ديگر مي­ کنند، من اين را نکنم. من به قتل عام شيعه کمک نکنم. رهبر هم که فتوا دادند، حکم کردند به حرمت.

ما در سابق جلساتي داشتيم، با دوستان صحبت مي­ کرديم، مي­ گفتيم تو در بند رضاي خدايي يا هر کاري دلت مي ­خواهد، مي ­کني؟ اگر خواست دلت مهم است، پس هر کاري مي­ خواهي بکن! خدا که در کار نيست. اما اگر در بند رضاي خدايي، من شک دارم. چون مي ­بينم يک مرجع تقليد، دو مرجع تقليد، بلکه بيشتر اين حرکت را حرام دانسته­ اند. شک مي ­کنم در بند رضاي خدا باشي. وقتي يک نفر، دو نفر از مراجع، چنين حرفي زده­ اند و از حرمت سخن گفته­ اند، آدم شک در رضاي خدا مي ­کند. شما دربند رضاي خدا هستي يا نيستي؟

 

منبع: خبرگزاري دانشجو




      ارسال نظر

*:نام ونام خانوادگي
*:پست الکترونيکي
*:متن نظر